دانه های انار
امروز دستهایت رامی گیرند...
قصه ی عادت که شدی...
همان دستها را برایت تکان می دهند....!!!!!
وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غم ها شده ام
دگر آیینه ز من باخبر است
که اسیر شب یلدا شده ام
من که بیتاب شقایق بودم
همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمهای مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام
زنگ خورد
ناظم صبح آمد سر صف
توی برنامه صبحگاهی رو به خورشید گفت:
باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد
و کتاب شب پیش را
ماه
با خودش برد.
***
آی خورشید
روی این آسمان
روی تخته سیاه جهان
با گچ نور بنویس:
زیر این گنبد گرد و کور و کبود
آدمی زاد هرگز
دانش آموز خوبی نبود
روزی از روزها ،
شبی از شب ها ،
خواهم افتاد و خواهم مرد ،
اما می خواهم هرچه بیشتر بروم.
تا هرچه دورتر بیفتم ،
تا هرچه دیرتر بیفتم ،
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،
پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،
افتاده باشم و جان داده باشم ،
همین .
دکتر علی شریعتی
در اضطراب کهنه ی غم ها، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهاب خیسِ ورق ها، دلم گرفت
از خواندن تمام خبرها تنم بسوخت
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت
در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو
در آتشِ گرفته سراپا دلم گرفت
متروکه نیست خلوت سرد دلم ولی
از ارتباط مردم دنیا دلم گرفت
یک رد پا که سهمِ من از بی نشانی است
از رد خون که مانده به هر جا، دلم گرفت
اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ
اقرار میکنم، درآمدم از پا دلم گرفت
من !
خودم !
تنم !
وجودم !
و آنچه هستم !
آنچه می خواهم و آنچه هر چشمی به راه وجودش خیره مانده است ... نیستم !!!
شاید عبث ، شاید تخیل و شاید خیال باشم اما نه مغایر از بیهودگی ها ...
زندگی احساس است . داغتر از هر شعله سوزنده و مشهورتر از نام هر آدم ٬ مثل کلمه ی سه حرفی در
یکی از ستون های جدول جایش خالی است لذا این سه حرف در قلب تو یا قلب من محسوس است ...
عشق و فقط عشق ...
غمی بزرگتر از غم های دیگر ...
دنیا را در چشم هایت می بینم ، زمان را در نگاه هایت جستجو می کنم و عشق و هستی را از کلامت
می شنوم ...
خوبی ها و شادی های زمان بی تو برایم جلوه ای ندارد و غم دوری تو ، غم ندیدن تو و حتی غم این که
نکند روزی تو را از دست بدهم ...
غمی بزرگتر از این غم،دیگر نیست ...
حتی غم این که روزی من خواهم مرد ...
دوستت دارم و ...
پاهایم را که درون آب می زنم،
ماهی ها جمع می شوند!…
شاید این ها هم فهمیده اند
عمری “طعمه روزگار”بوده ام…!!
آنچه را باد برد خودمان بودیم!
کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته
خدا هم ترک ما کرده
خدا دیگر کجا رفته !!!
شما بیاورد دوستون دارم.

سپیدی تا افق ها می رود همراه تاریکی
خدا از لطف می پوشد تن لخت درختان را
میان جامه ای دیبا، سپید و دلکش و زیبا
و دنیا بر تن خود می کِشد رختِ عروسان را
من و تو در کنار هم جدا از شهر و از غوغای انسانها بری از رنج و حرمانها
زبان دیده بگشاییم و در دنیای خاموشی
برای سالِ دیگر توشه گیریم از نگاهِ هم....

برای شما
امیدوارم تو این یه ماه که نبودم حالتون خوب بوده باشه من که درگیر این دانشگاه و امتحانام بودم شمارو
نمیدونم
گداها میگن تا
پول دویست هزار تومانی را به حساب دانشگاه نریزین نمیتونین انتخاب واحد کنین
منم که خیلی شوکه شده بودم
وهفتاد هزارتومانی هم بستانکار داشتم فرداش پولو به حسابشون ریختم
ولی چه فایده یه روز که پولو دیر ریختم فرداش دیدم همه استادها ظرفیتشون پر شده
وای چی شدم شبیه جنگ زده ها شده بودم
خلاصه با هزار جور مکافات تونستم درس بردارم اونم با چه استادهایی به خدا هنوزم پشیمونم
آخه چرا انتخاب واحدمون رو باید یه روزی بذارن که ما امتحان داشتیم اون روز
این ترمم که ترم آخرم
بود ترم چهار سیزده واحدم مونده تا از این دانشگاه ها راحت بشم
گداها فقط پول می خوان حرف پول که وسط میاد میخوان آدمو بخورن
ای کاش حذف و اضافه بتونم استادهامو عوض کنم بعدش میشم کارشناسی حسابداری از
غیرانتفاعی نوین اردبیل
بیست وششم آبان ماه هم امتحان کارشناسی ارشد دولتی دارم اونم چه ساعتی هشت صبح![]()
هیچی نتونستم بخونم
خواب آلود میرم امتحان
دعام کنین تورو خدا وای من این روزا چی میشم
تا بعد دووووووووووستتون دارم
تو که نگاهت نجیب ترین است
اگر ذره ای از دلت یاد من کرد بیا به این نشانی
شهر گمشده
آخرین جاده ی تنهایی
بن بست احساس
نرسیده به یک دوراهی
یکی از تاریکی و یکی از نور
کلبه ای هست زرد و متروک
معلق در رویای سبز
روزنه ای دارد باز رو به دریایی متلاطم از امواج ابهام
کمی آن طرف تر از اینجا غروب آخرین طلوع ماست
گوش کن صدای مرا
از امواج بی کران می آید
آهسته می گویم تا دریا حسادت نکند
"دوستت دارم همراه همیشگی من"
| Design By : LoxTheme.com |
















